تبليغاتX
ما چن تا!

 حال به تو خواهم گفت که برایت چه کرده ام

 هزاران اشک برایت ریخته ام

 در حالی که برات فریاد کشیده ام، ناله کرده ام  و خود زنی کرده ام

و تو باز هم مرا را  نشنیده ای

 من در حال سقوطم

 دیگر دستانت را نمی خواهم ، خود را نجات خواهم داد

 شاید یکبار برای همیشه بیدار شوم، یکبار و برای همیشه

 عذاب هر روزه و شکست خوردن از تو دیگر بس است

 درست زمانی که احساس کردم به قعر رسیده ام

 

دوباره می میرم

  

سقوط می کنم

 و غرق تو می شوم

 برای همیشه تنزل می کنم

 باید صعود کنم و نجات یابم

 سقوط می کنم

 

 حقیقت و کذب را می سوزانم و در هم می آمیزم

 نمی توانم واقعیت را تمییز دهم

 افکار همیشه در ذهنم مغشوش می شوند

 و دیگر نمی توانم به خود اعتماد کنم

  

دوباره می میرم

 

 در حال سقوط کردنم

 و در تو غرق می شوم

 یرای همیشه تنزل می کنم

 باید مانع را کنار بزنم

 دارم سقوط می کنم 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:3 توسط رضا |


 

ما آمدیم و ترم جدید شروع شد . . . ولی این بار احساس می کنم چیز نویی نیست.

باز هم تکرارو تکرار! انگار این سالها فیلم های ضبط شده بودند که

هر سال از ابتدا شروع می شدند و به انتها می رسیدند.

لحظه هامان پر از روزمرگی کشندست

و ما تنها نظاره گر گذشت آن . . . بال هایمان به استراحت کردن عادت کرده اند

انگار حضورشان را نادیده گرفته ایم . . . . . کاش یادمان بیاید

ما زندهایم و نفس می کشیم! کاش . . .

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:44 توسط پری |


روزها سپری شد و حرف هایی نگفته موند.

شاید هم نباید می گفتیمشون.

شاید هم بعد ها پشیمون شیم که نگفتیم.

شاید حتی عذاب وجدان بگیریم که نگفته موندن.

شاید هم واقعا چیزی برای گفتن نبود.

شاید حرف هایی بود که باید به ما می گفتن که نشنیدیم.

شاید هم گفتند و ما نشنیدیم.

شاید گفتیم و اونا نشنیدن.

شاید همه خودمونو زدیم به اون راه که نگیم و نشنویم.

شاید کسایی هم بودن که نگذاشتند و حتما بودند که ...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:34 توسط رضا |


سلام به همه

بچه ها تو وبلاگ شمع روشن كنين چون من بالاخره اومدم. آقا من نميدونم چي بنويسم اين پريم گير كه يه چي بنويس خاطره هاي مشتركمونو كه همه ميدونيم ديگه گفتن نميخواد ولي جدي فكر ميكردم اين وسط فقط من كم كارم نگو تنبل تر از منم هست اگه گفتين كي؟؟؟؟ هر كي بگه جايزه داره!

ديگه نميدونم چي بگم حرفاي قشنگ باشه واسه يه وقت ديگه فقط اومدم خودي نشون بدم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:39 توسط فاطمه |


خب مثل اینکه کسی قرار نیست به ما چن تا سر بزنه!

 اشکال نداره! فلا ما می نویسیم نوبت شما هم می رسه!

می خوام خاطره بگم. اینجا که بنویسیمشون موندگار تر می شن!

روزای اول که خوب خوب همدیگرو نمی شناختیم زیاد تو سرو له هم می زدیم.

یه جورایی فقط تیریپ ضایع کردن واین حرفا بود. ما دخترا هم که همه فارس و پسرا ترک.

خودت قضاوت کن ببین چی می شه! یه روز من و حدیث و زهره یه

سوتی از رضا که اونوقتا عمدا با لهجه غلیظ حرف میزد گرفتیم و

تا مدت ها وقتی از کنارش رد می شدیم بهش تیکه مینداختیم. نمی دونم رضا یادشه

یا نه! ولی هنوزم که هنوزم ما وقتی می گیم " اکانت مجانی!"   یاد رضا می افتیم!

البته شوخی بود دیگه!  

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:13 توسط پری |


چه روزایی و گذروندیم. هیچ کدوم پیش بینی نمی کردیم ما چن تا

این همه خاطره شرین و گاهی تلخ رو بسازیم!  زندگیه دیگه!

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:16 توسط پری |


سهم من از این زندگی باید درخور باشد

 

این حق طبیعی من است. می دانید که با همه سردرگمی و حماقتم، به هر حال در این  سه سال بزرگ شدم.

 

آ ره، به خیالم بزرگ شدم

 

سهم من از این سه سال دلتنگی های مدام بود... سهم من فکر بوده و خیال...  سهم من نجوا بوده

 

و ناله شبانه ...سهم من سکوت... سهم من جنون.. سهم من ترسی عمیق و غروری شکننده

 

سهم من تعادل... سهم من خنده و گریه... سهم من امید.

 

سهم من ....روزهای گرم ، غروب های دلگیر، شب های سرد، روزهای سرد....

 

پر از ترس و دلهره .... صحبت این سه سال نیست! از وقتی یادم می آید....

 

من بزرگ شدم و سهم من بیشتر شد... ترسم بیشتر شد .... غرورم بیشتر و در عین حال شکننده تر...

 

نمی دانم باید از چه گفت و از چه نوشت؟! بی اختیار از دلتنگی های هرروز گفتم و ....

 

                                                    محرم شدید.

 

روزهایی که در کنار هم گذراندیم... روزگار گرم من بود...روزگار خوش، کوتاه بود.

 

زودتر از آنچه فکرش را می کرد م گذشت.

 

برای من این روزها بیتعارف روزهای به یادماندنی بود. خدا را شاکرم.

 

خدای من خدای خوبیها، خدای آرمانها، همیشه همه چیز را خوب در کنار هم می چیند.

 

من از این چینش و از این نقش در این دانشگاه  و در کنار شما راضیم.

 

                                       و هیچ کس حق ندارد به من بخندد و بر من خرده گیرد

 

                                      و اصلا اهمیتی ندارد دیگران چه می گویند،

 

                                    که دیگران رفته اند از زندگی من...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:57 توسط آرمان |


دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .  

    

  فریدون مشیری

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:34 توسط |


 

خب ما اومدیم. این وبلاگ شاید یه کم خصوصی باشه ولی خوندنش واسه بقیه خالی

از لطف نباشه!

آرمان فاطمه الهام آلا رضا فرشته حدیث! تبریک! وبلاگمون راه افتاد

                                                                                            

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:33 توسط |